این وبلاگ دیگه تموم شد...
بخاطر خیانت صاحب وبلاگ به عشقش...صاحبی که همه چیزم مال اون بود...دلم و چشام و عشقم... دیگه این وبلاگو ادامه نمیدم اگرم بدم دوستانه خواهد بود. با آرزوی موفقیت همه شما دوستان عزیز... فقط تورو خدا تو انتخاب عشقتون دقت کنین و زود به کسی اعتماد نکنین...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 16:56 توسط عارف |
وقتی که می رفتیم با پای پیاده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه این بارونه چشمام تمومی نداره اما من واسه تو میمردم هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه واسه تو میمردم غصتو می خوردم
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده،ساده،ساده،
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
آخه دلم برای تو یه بیقراره قراره قراره
گفتی نمی خوامت عاشقت نمیشم
گریه هاتم دیگه برام فایده نداره
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
دوسم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تو رو بردم
آخرش دل تو رو بردم
گفتی منو می خوای چی کار تنها برو هر جا می خوای برو
وقتی که می رفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده،ساده،ساده،
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده
یواشکی عکستو با خودم می بردم،می بردم،می بردم
تا صبح میشستم کنار عکست
بیدار میموندم غصتو می خوردم
دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم
ولی دیدی که عاشقت کردم
اما من واسه تو میمردم
دوسم نداشتی غصه می خوردم
آخرش دل تو رو بردم
آخرش دل تو رو بردم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 12:57 توسط عارف |
یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرکز نمیداند نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمیخواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس که او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ولی افسوس یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشاند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ولی افسوس ز ابر تیره برفی جست و قاصد را میان ره بسوزاند کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 21:18 توسط عارف |

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت 13:37 توسط عارف |
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره...
حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟
بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نبوده...
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 18:10 توسط عارف |
مهربانم،
گاهی نگاه گرمت را بر دل بی تابم حس میکنم. می فهم که از جایی، گوشه ای، کناری، بالادستی، پشت ابری داری نگاهم میکنی. خجالت میکشم. جای نگاه تو بر دلم میماند. گاهی نبین. گاهی نگاهم نکن... 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:35 توسط عارف |

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 18:32 توسط عارف |
اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی را برای خود پیدا کنم،زندگی ام به بیهودگی نگذشته است .
اگرتوانم در آخرین نامه ام صادقانه بگویم هر یک از واژه ها می توانند آفریننده روحهای بزرگ باشند،روحهای تشنه ای که می خواهند به دیدار خداوند نائل شوند،نفسی به آسودگی خواهم کشید.
اگرتوانم شوقهای خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دستهایم چه حکایتهایی از عشق بی پایان تو نهفته است،آرام چشم بر هم می گذارم.
اگرتوانم به تو بگویم تنهایی من شبیه پیامبری است که به غیر از دوستی تو حرفی بر زبان نیاورد ،تحمل ادامه شب چقدر آسان می شود.
اگر بتوانم به تو آنقدر نزدیک شوم که از میان نفسهایت بوی عشق را بشنوم ،بی دغدغه سختیهای زندگی را پشت سر میگذارم.
دلم می خواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود بر می خیزند با تو حرف بزنم و تمام واژه هایی را که به یاد تو جمع کرده ام ،نشانت بدهم ،اما حیف...ناگهان باران از راه می رسد و صاعقه ها رعد ها صدایم را با خود می برند.
دلم می خواهد هر لحظه از روزهای باقیمانده عمرم یک شعر باشد،یک شعله،یک سکوت،یک آرزو و آنقدر بکر و بدیع جلوه کنم که هیچ گاه چشم از من برنداری.
دلم می خواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گلهای دنیا را به یاد مهربانی های تو ببویم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت 19:31 توسط عارف |

دراتاق شيشه ای دلم مات ترين تصوير نقش من است
تمام اتاق پوشيده از نقش توست
حتی دلم هم تورابيشترمی پسندد
و من که از بخارپشت شيشه ای توراتماشا می كنم
به دنبال آنم كه راهی برای ورود به دلم پيدا كنم
اگرمي توانی دلم رابشكن
تا لحظه ای باتو باشم
هرچندكوتاه هرچند كم
اماباتوباشم
بعد ازآن آزادی
ومن بادلی شكسته به دنبال پيوندی ازتو هستم
شايد اين چرخه ادامه داشته باشد
زيباست نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 22:14 توسط عارف |
من هميشه گرمای بدنتو ، آرامش وجودتو كم دارم . دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه های تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل عاشقه ... ببوسمت ... آغوشت بگيری آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بی قرار ... من به جز تو كسی رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ... عجين بشی. آرزوی من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش نميشه كرد ... يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم... من بهت ايمان دارم... و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم... چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفــــــــا تره؟
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلی برخوردم تو كمكم كنی آخه
اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم
+ نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 13:16 توسط عارف |